مدتها گذشت .... روزها وحادثه ها از پی هم اومدن و رفتن ولی تو یه گوشه قلبم جا گرفتی و
هنوزم هستی! همین بودنت دلگرمم می کنه،من خيلي عوض شدم مي دونم !
ولي توهموني كه بودي؛ زيبا ، مهربان ، دوست داشتني
دلتنگم ......دلتنگ از فاصله ها و بي وفاييها ....ببخش مهربان!
برای اینکه بگویم نرفتی از یادم
به جای هدیه برایت غزل فرستادم
هنوز کوچ تو را کوچه کوچه می گریم
که کوچه گردترینم، برس به فریادم
چه می شود که بیایی سراغ من گیری
قدم ز لطف گذاری به غصه ابادم
برای تو، تو که دلشوره های شیرینی
قسم به عشق برای همیشه فرهادم
قفس برای من پر شکسته زندان نیست
اگر به دیدنم آید دوباره صیادم
مرا شکستی و دل شاد از شکستن من
به شادمانی تو شادمان و دلشادم
سپرده ام دل خود را به دست عشق و خوشم
که موج غم نکند هیچ گاه بنیادم
+ نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388ساعت 1:6  توسط مهجور
|

به سر رسيدن اين انتظار نزديک است
خزان رسيده بشارت بهار نزديک است
من از صداي تپش هاي قلب فهميدم
که آستانه ديدار يار نزديک است
بيا و پنجره هاي اميد را باز کن
خراب گشتن هرچه حصار نزديک است
به هر طريق تواني عطش به کف آور
زمان جوشش اين چشمه سار نزديک است
صداي همهمه ي ذوالفقار ميگويد
طنين مرکب آن تک سوار نزديک است
+ نوشته شده در سه شنبه 11 فروردین1388ساعت 15:47  توسط مهجور
|
اي آنکه در نگاهت حجمي زنور داري
کي از مسير کوچه قصد عبور داري؟
چشم انتظار ماندم، تا بر شبم بتابي
اي آنکه در حجابت درياي نور داري
من غرق در گناهم، کي مي کني نگاهم؟
برعکس چشمهايم چشمي صبور داري
از پرده ها برون شد، سوز نهاني ما
کوک است ساز دلها، کي ميل شور داري؟
در خواب ديده بودم، يک شب فروغ رويت
کي در سراي چشمم، قصد ظهور داري؟
+ نوشته شده در یکشنبه 3 آذر1387ساعت 21:6  توسط مهجور
|

دلم برای كسی تنگ است
كه آفتاب صداقت را
به میهمانی گلهای باغ می آورد
و گیسوان بلندش را به بادها می داد
و دستهای سپیدش را به آب می بخشید
دلم برای كسی تنگ است
كه چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریای واژگون می دوخت
وشعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند
دلم برای كسی تنگ است
كه تا شمال ترین شمال
و در جنوب ترین جنوب
همیشه در همه جا ... آه با كه بتوان گفت
كه بود با من و
پیوسته نیز بی من بود
و كار من ز فراقش فغان و شیون بود
كسی كه بی من ماند
كسی كه با من نیست
...کسی که
+ نوشته شده در یکشنبه 5 آبان1387ساعت 0:1  توسط مهجور
|

لب خشكم ببین چشم ترم را
بیا از باده پر كن ساغرم را
دلم در تنگنای این قفس مرد
رسید آن دم كه بگشایی پرم را
+ نوشته شده در سه شنبه 16 مهر1387ساعت 17:31  توسط مهجور
|